خاطرات تاریک

این پست رو میخواستم ساعت ۱۵ پست کنم ولی ارور میداد و بلاگیکس برام قطع بود .

گزارش صبح ، تا ساعت ۱۵ و خرده ای ! : صبح ، زود بیدار شدم و همون اتفاق همیشگی افتاد. ینی باز هم خوابیدم چون کسی بیدار نبود و چراغ ها خاموش بودن . ولی قبل از اینکه بخوابم ، تصمیم گرفتم برم یه چیزی بخورم . حوصله سفره ولو کردن و صبحانه خوردن هم نداشتم ، بنابراین بجای صبحونه ، میوه خوردم ! حدوداً ۹ تا هلوی کوچولو . بعدش دارو های صبح رو خوردم که فلووکسامین ۱۰۰ ، بوپروپیون ۱۵۰ و پروپرانولول ۲۰ بودن . و بعد از این کار ها ، دراز کشیدم و آروم آروم خوابم برد . البته در همون حین یکم با گوشی ور رفتم و بلاگیکس و پیام رسان های داخلی که دم دستی بودن و فیلترشکن نمی‌خواستن رو چک کردم .
 
نمی‌دونم قضیه چیه که یکم توی دلم احساس آرامش میکنم ، ولی هنوز دست و دلم به کار نمیره . وقتی وزش باد کولر و صدای اون رو حس میکنم ، یه جور خاصی میشم و یاد قدیم میفتم . یاد دوران امتحانات نوبت دومِ هر سال ، علی الخصوص دوران دبستان . اون دوران ، صبح ها با استرس درس هارو دوره میکردم و میرفتم مدرسه . مامانم و مامان چندین نفر از دانش آموزا که باهم دوست شده بودن ، کنار یه درخت معروفِ توت حرف میزدن و میگفتن و میخندیدن تا از سر جلسه بیاییم بیرون و نتیجه رو بهشون بگیم ! وقتی امتحان رو خوب میدادم ، کل وجودم آروم میشد . من کلاً از کودکی استرسم زیاد بود و وقتی کم کم می‌خواستیم بریم سر جلسه و توی حیاط مدرسه بودیم ، مث سگ درس هارو دوره میکردم و یه سری چیزارو که زود یادم می‌رفت رو سعی میکردم بزور و با رمز ، یه گوشهٔ ذهنم بچپونم تا امتحان تموم شه و تصمیم بگیرم که همه اطلاعات رو از مغزم پاک کنم 😂 . قبل امتحان و حتی بعضاً سر امتحان ، به شدت دستشوییم می‌گرفت با اینکه آب زیادی نخورده بودم و اون احساسِ شدید منطقی نبود . بعضاً پیش میومد که به میزان چند قطره سوتی میدادم 🤦 . بگذریم ..... الان که حرف میزنم ، بنظرم حس آرامش بعد از امتحان رو دارم . اما از طرفی متوجه هستم که زندگیم نابود شده و الان برای چیز های کوچیک دارم می‌جنگم ! من نمی‌خوام رؤیای دیگران رو بدزدم ، فقط می‌خوام مث بقیه کنکور بدم و مثل اکثر دانش آموز ها و پشت کنکوری ها بدون سهمیه برم دانشگاه ، اما فرآیند معافیت سربازی موجب شده که نتونم این کارو بکنم . امسال هم هدر رفت و واقعاً قلبم میگیره وقتی درموردش فکر میکنم . انگار شایستگی امتحان دادنم ندارم :( . اگه اسرائیل و آمریکا لطف کنن و یکم دیر تر حمله کنن ، جلسه شورای سه نفره رو میتونم خودم حضوری شرکت کنم و درمورد گذشته ای که داشتم براشون حرف بزنم . درمورد شاید سی هزار بار ناامید شدن و امیدوار شدن :) . درمورد حداقل دویست بار به فروپاشی روانی رسیدن . درمورد اوج گرفتن OCD و افسردگی و اضطراب فراگیر در دوران متوسطه دوم . درمورد خفن و باهوش محسوب شدن توی کلاس و اول شدن هام توی کلاس در امتحانات سراسریِ تستی ای که میگرفتن . درمورد اینکه چقدر شکسته و خسته شدم بخاطر احساس تنهایی و شکست عاطفی ای که احمقانه و لانگ دیستنس بود . اولین وابستگی عاطفیم ، قبل از شروع یازدهم و در دوران تابستون بود . آخر اون سال هم رابطه اون شخص با من شکراب شد و بداخلاق شد و می‌خواست ولم کنه ولی نمی‌تونست و ترجیح می‌داد عصبی باشه ، تا خودم کلافه بشم و ولش کنم :) . آخرشم فک کنم قبل از اتمام کلاس یازدهم بود که با توهین از دستم خلاص شد 😂 . اگه توهین نمی‌کرد قطعاً نمیتونستم ولش کنم چون در حد مرگ وابسته بودم . شاید بد نباشه یکم درمورد « سندروم ادل » بدونید . سرچ کنید متوجه میشید . من حال ندارم توضیح بدم 😂 . پس ، تا زمان اتمام کنکور ، سه تا اتفاق خیلی سخت افتاد : شکست عاطفی ، احساس تنهایی شدید ، ناتوانی در درس خوندن و حتی نظافت شخصی ! من کلاس دوازدهم میتونستم تا اواسط سال به شکل پخش و پلا اول بشم ، ولی با گریهٔ شدید در خفا . از یه جایی به بعد نابود نابود شدم و هیچ انرژی ای برام نموند که بخونم . حتی امتحانات مدرسه هم حال نداشتم بدم ، و سر جلسه فقد میخواستم بلند شم برم خونمون ! موقع امتحان دادن ، نمیتونستم پاهامو تند تند تکون ندم ، چون اصلاً نمیتونستم روی صندلی بشینم . وقتی نتایج کنکور اومد ، از طریق مشاور مدرس فهمیدم که جزو پنج نفر آخر کلاس شدم 😄💔 . مشاور مدرسه و پدر و مادر و فامیل شروع کردن به جنگیدن که باید بری دانشگاه و نباید دوباره کنکور بدی ! تا چند ماه با خانوادم میجنگیدم که راضی شن . کل انرژیم برا راضی کردن اینا هدر رفت 😂 . آخرش نزدیک کنکور بودم و خوندنم فایده خاصی نداشت ، علی الخصوص اینکه کرونا هم اومده بود و شکست عاطفی دوم هم خورده بودم و بیشتر از قبل احساس تنهایی میکردم . خیلی سخت بود . قلم چی میدادم ولی به زور ! با تقلب ! حتی حال تقلب هم نداشتم و اکثر اوقات انگار حتی کپی پیست هم نمیتونستم بکنم 😅 .

حوصله ندارم بقیشو بگم ولی بد نیست که کلی گویی کنم : شکست عاطفی سوم و چهارم و پنجم هم خوردم ! رفتم دانشگاه ، چهار ترم متوالی مشروط شدم . از دانشگاه اخراجم کردن . دانشجو هایی که منو میشناختن بخاطر نمرات پایینم و عجیب شدنم ، از من کم کم خوششون نمیومد که حتی حرف بزنن . ترم چهارم دختر ها حتی سعی میکردن سلام علیکم نکنن :) . اکثرشون منو آنفالو کردن و بعد از اخراج از دانشگاه ، اون چند نفرم آنفالوم کردن . البته هنوز چند تا از پسر های دانشگاه منو دارن 😂 . برای بار ششم ، این دفعه وابستگی عاطفی سنگینی برام پیش نیومد ولی باز هم یکیو خیلی دوس داشتم و باهاش خیلی صمیمی شدم و حتی اونم باهام خیلی صمیمی شد . برای بار ششم ، یه دختری از من خوشش اومد و منم چند برابر وابستش شدم ، ولی وقتی ازم جدا شد ، خیلی ناراحت نشدم چون سر شده بودم :) . راستی ، اولین کنکورم سال ۹۸ بود . ۹۹ و ۱۴۰۰ هم دادم . چهار ترم از دانشگاه رو مشروط شدم . کنکور ۱۴۰۳ رو در دوران پایانیش یذره مطالعه کردم و رفتم سر جلسه . هرچند تمرینی بود . بعدش فهمیدم که کلاً نمیشه دیگه برم دانشگاه مگر اینکه سربازیم تموم شه . خواستم سربازی رو با معاف از رزم تموم کنم ولی از منِ « مغز ترکیده » مث سگ کار میکشیدن و بعد از آموزشی که توی یه کلانتری کار میکردم ، روزانه شاید دو ساعت می‌خوابیدم :/ . که البته یه هفته و خرده ای اونجا بودم و بعدش خودم دیگه نرفتم و سرباز فراری شدم ! خواستم معافیت دائم بگیرم ولی ، دفعه اول : معافیت شیش ماهه . دفعه دوم : معافیت شیش ماهه ، دفعه سوم : معاف از رزم مجدد ! گرفتم . بعدش اعتراض زدیم و دفعه چهارم هم : معاف از رزم مجدد دادن . دفعه پنجم هم خورد به جنگ و شورای سه نفره رو مث دفعه چهارم نمی‌خواستن با حضور من برگزار کنن ولی به زور تونستیم حضوریش کنیم و ۴ تیر باید ساعت ۷ صبح ، شورای عالیِ اونجا باشم . امیدوارم جنگ نشه با حداقل به اینجا نرسه و همه جارو تعطیل نکنن مث قبل . دیگه جون نمونده برام . من خیلی چیزارو نگفتم ، چون حوصله نوشتن ندارم . وگرنه اگه بخوام کامل بنویسم اندازه یه کتابِ کلفت حرف بزنم 😂 . چه دورانی گذشت ! 🤦 امیدوارم تباه نشم و به چیزی که می‌خوام برسم . ❤️